پاییز آمددر میان درختانلانه کرده کبوتراز تراوش باران میگریزدخورشید از غمبا تمام غرورش پشت ابر سیاهیعاشقانه به گریه مینشیند من با قلبی به سپیدی صبحبا امید بهارانمیروم به گلستانهمچو عطر اقاقیلابلای درختان مینشینمباشد روزی به امید بهارانروی دامن صحرا لاله روید
شعر هستی بر لبانم جاریپر توانم آریمیروم در کوه و دشت و صحرارهپیمای قلهها هستم منراه خود در توفاندر کنار یاران مینوردمدارم امید که دهد روزی سختی کوهستانبر روان و جانمپاکی این کوه و دشت و صحراباشد روزی برسد به جهان شعر هستی بر لبجان نه
برچسب:
نویسنده: کامیار میرزایی